جمعه 29 تیر1386
سلامی دوباره
دوستان و همراهان همیشگی ام سلام!
مدتی قبل به علت برخی سوء تفاهمات که با اشخاصی پیدا کرده بودم با شما خداحافظی کردم اما امروز فهمیدم دلبسته شما و نظراتتان هستم. زهر هجر را ترک می کنم اما شما دوستان خوبم مرا و یاد مرا ترک نکنید و با (ضریح مقدس) یادم کنید.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:11 توسط : ستاره تابناک
یکشنبه 30 اردیبهشت1386
بی مقدمه میگم
خداحافظ

شاید برای همیشه
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:34 توسط : ستاره تابناک
سه شنبه 28 فروردین1386
خدایا ! به تو پناه آورده ام !

ناگهان همه چیز فرو می ریزد. همه درها بسته می شوند و هیچ آغوشی برایت باز نمی شود و احساس بی کسی تو را فرا می گیرد! ... اما در آخرین لحظه ها، از روشنی حضور پروردگار است که جان می گیری. خداوندا ! به تو پناه آورده ام !
خداوندا ! شب هنگام در نهانخانه قلبم کر کزده بودم و به تو فکر می کردم. تو را سراسر شکوه و عظمت یافتم. پس با دلی لبریز از عشق بزرگی در مقابل جلال و شکوهت، به سجده افتاده ام.
پروردگارا ! دستان خسته و رنجورم را به سویت دراز می کنم و تو را به خداوندیت قسم می دهم که ستاره های خاموش شبهای تنهائیم را روشن کنی و به من روح دوباره ای ببخشی ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:24 توسط : ستاره تابناک
سه شنبه 29 اسفند1385
برای آخرین بار در سال ...
از هیاهوی واژه ها خسته ام
من سکوتم را
از اوراق سپید آموخته ام
آیا سکوت
روشن ترین واژه ها نیست؟؟
همیشه در خلوت
مرگ را مجسم دیده ام
آیا مرگ
خونسردترین واژه ها نیست؟
زنده بودنم را برده ام زیر یک علامت سوال بزرگ
آخرین چیزی که به یاد می آورم این است که
عاشق بودم و کسی را بی نهایت دوست داشتم
و عشق... ما را در یکدیگر حل می کرد
ولی حال آنقدر فاصله وجود دارد
که هیچکدام دیگری را حس نمی کنیم
می خواهم به خاطر بیاورم
ترسی خفیف اما پایدار به همه هویتم چنگ می زند
آیا کسی هست که مرا از این خواب لعنتی بیرون بکشد؟
فاصله میان واقعیت بیداری تا اوهام رویاها چقدر است؟؟
به چهره خود در آینه نمی نگرم
نکند خودم را به جا نیاورم؟
نکند آنقدر عوض شده ام که با خودم غریبه ام؟؟
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم
شبی- شاید امشب...
زیر نور یک واژه خواهم نشست
نام خونسرد معشوقه ام را
بر حواس پنجگانه ام
خال خواهم کوفت
و هم زمان
پایین آخرین برگ خاطراتم
خواهم نوشت:
پــایــان

خداحافظ
از اینجا که پر از غمه خسته شدم می خوام برم
قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم
موندن هرگز... خداحافظ
دیگه میرم
اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من
ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من
من می میرم ... دیگه میرم
دل می سوزه ....ازم نخوا بیشتر از این اسیر این قفس باشم
هیچی نمونده از دلم خاکستر دوآتیشم
ریزه ریزه دل می سوزه
خسته شدم ... دلم گرفته این روزا .غم خونه کرده تو صدام
بارون غصه انگاری می باره تو ترانه هام
عاشق بودم .... خسته شدم
خسته شدم ... دیگه میرم ... گریه نکن
دل بیا بریم
از عشق دیگه نگیم
درد عشقی که کشیدیم ... جز خدا به کسی نگیم
خداحافظ دیگه رفتم
پایان ثانیه منم
هر جایی ساعت ببینم عقربه هاشو می شکنم
حتی نشد واسه یه بار من بدیاتو خوب کنم
خورشید و کشتم تا دیگه خودم به جات غروب کنم
خداحافظ
دیگه رفتم

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:14 توسط : ستاره تابناک
جمعه 4 اسفند1385
دنیای محبت
دلی پر درد و پر غم دارم امشب
به سینه کوه ماتم دارم امشب
نمی خوابد دو چشم اشکبارم
هزاران فکر درهم دارم امشب
سرم سنگین و سینه تنگ و دل تنگ
همه دردی فراهم دارم امشب
به یاد آرم شبان شادی انگیز
به یادش دیده پر غم دارم امشب
شده خونین دلم از رنج دوری
ز مهرش چشم مرحم دارم امشب
در این خلوت سرای تنگ و تاریک
امید یار و همدم دارم امشب
نمی بینم تو را با دیده تار
که من اشک دمادم دارم امشب
به یاد لحظه های خوب دیدار
دل غمگین خرم دارم امشب
در این هنگامه نامردمی ها
فراق روی آدم دارم امشب
به پیمانی که با مهر تو بستم
سر این رشته محکم دارم امشب
اگر باد خزان پژمرده گل را
به دل دیدار شبنم دارم امشب
ز دنیای محبت نیست خوشتر
من این نکته مسلم دارم امشب

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:59 توسط : ستاره تابناک
یکشنبه 8 بهمن1385
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟!
دوستان عزیزم سلام
فرا رسیدن ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان رو به همتون تسلیت عرض می کنم.
پارسال این موقع عالمی داشتم ... تو که یادته نه؟
شاید همین رفتار من تو عاشورای پارسال باعث شد امام حسین ازم برنجه و این ستاره خاموش بشه ...
واسه همین می خوام همه چیو جبران کنم و دیگه به آقام بی احترامی نکنم!
از شما سروران گرامیم التماس دعای مخصوص دارم . توروخدا این ایام محرمی منو یادتون نره.

آب هم شرمنده عباس شد...

امان از دل زینب
چه خون شد دل زینب


ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:35 توسط : ستاره تابناک
جمعه 22 دی1385
اشک واپسیـن
به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستیم می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا درافتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
تو قدر من ندانستی و حیف از بلبلی چون من
که از خار غمت ای تازه گل خونینه پر رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هرجا که رفتم در بدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
از این ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی؟
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم ...

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:48 توسط : ستاره تابناک
جمعه 22 دی1385
سیـلاب اشک
بیا لختی تامل کن سرشک دیده زارم
چرا از من ربودی تو مجال دیدن معشوق و دلدارم
که امشب یار بیمارم به سر عزم سفر دارد
غم و اندوه جانکاه از زمین و عرش می بارد
چرا راه تماشا را گرفتی از من غمگین
تو ای ابر سیه برگرد نبار امشب غبارتو
بروی چهره معشوق من صد لکه اندازد
اگر یکبار دیگر من نبینم چهره او را
درخت غم به جانم ریشه می سازد
نگاری را که عمری در دلش بودم
همان معشوقه ای را که دل زارم تمنا می کند هر دم
ز دستم می رود افسوس و دیگر بر نمی گردد
خدایا بنگر این بی تابی دل را
بخود می پیچد و از هجر می نالد
و تو ای یار دیرینم بیا سیلاب اشکم را نگر غم را تماشا کن
مرا دریاب و از پیشم مرو دردم مداوا کن
که یک دل دارم و از هجر تو بیمار می گردد
خریداری نباشد این دل دیوانه ی من را
دلم چون کهنه کالایی در این بازار می گردد
مگر من بی وفا بودم که با من این چنین کردی
چرا بگذاشتی چشمم بریزد اشک بیماری
چرا این عاشق درد آشنایت را دل آزار و غمین کردی ...؟

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:28 توسط : ستاره تابناک
یکشنبه 10 دی1385
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست ...!
ناگهان همه چیز فرو می ریزد. همه درها بسته می شوند و هیچ آغوشی برایت باز نمی شود و احساس بی کسی تو را فرا می گیرد! ... اما ...
اما در آخرین لحظه ها از روشنی حضور پروردگار است که جان می گیری. خداوندا! به تو پناه آورده ام!
خداوندا! شب هنگام در نهانخانه قلبم کز کرده بودم و به تو فکر می کردم. تو را سراسر شکوه و عظمت یافتم. پس با دلی لبریز از عشق بزرگی در مقابل جلال و شکوهت به سجده افتاده ام. پروردگارا! دستان خسته و رنجورم را به سویت دراز می کنم و تو را به خداوندیت قسم می دهم که ستاره های خاموش شبهای تنهاییم را روشن کنی و به من روح دوباره ای ببخشی...

خدایا ! نام تو ما را جواز و مهر تو ما را جهاز!
شناخت تو ما را امان و لطف تو ما را عیان. کریما! ضعیفان را پناهی . قاصدان را بر سر راهی . مومنان را گواهی . پس چه بود که افزایی و نکاهی!
الهی! در سر گریستنی دارم دراز. ندانم که از حسرت گریم یا از ناز!
گریستن یتیم از حسرت است و گریستن شمع از بهر ناز!
از زار گریستن چون بود؟ این قصه ای است دراز!
محبوبا! یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر! درمانده ام نه از تو ولیکن درمانده ام در تو! این بیچاره را چه تدبیر؟
ای خالق بی حد و ای واحد بی عد! ای اول بی بدایت و ای آخر بی نهایت!
لطیفا! اگر بهشت چشم و چراغ است بی دیدار تو درد و داغ است!
معبودا! آفریدی رایگان. روزی دادی رایگان. بیامرز رایگان. که تو خدایی نه بازرگان.
الهی ! بر عجز خود گواهم. و بر بیچارگی خود گواهم. خواست خواست توست من چه خواهم؟
ملکا! نظر خود بر ما مدام کن. و این شادی خود بر ما تمام کن و ما را برداشته به خود نام کن به وقت رفتن بر جان ما سلام کن.
الهی!
دانایی ده که در راه نیفتیم. بینایی ده که در چاه نیفتیم.
بنمای رهی که ره نماینده تویی. بگشای دری که درگشاینده تویی
من دست به هیچ دستگیری ندهم
کایشان همه فانی اند و پاینده تویی...
**************
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی دل ز تنهائی به جان آمد خدا را همدمی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:41 توسط : ستاره تابناک
شنبه 25 آذر1385
در کوچه پس کوچه های دل
به ایوان رفتم و به آسمان پر ستاره ی شب خیره شدم. ناگهان چشمم به ستاره ای زیبا و درخشنده افتاد. به زیبایی مهتاب می مانست. سیری در آسمان کردم. ستاره ای همانند او نیافتم. به او لبخندی زدم. او نیز به من خندید.
سلام به لبخندت که چون لبخند گلهاست. به رویت که چون مهتاب زیباست:
باز هم به او نگریستم. ناگاه جرقه ای در ذهنم درخشید. آری... او تک ستاره آسمان بود. او تنها و زیبا در میان ستارگان آسمان می درخشید. مانند عشق من. او نیز تک ستاره آسمان دل من بود. از میان تمام انسانهای دور و اطراف خود او بود که تنها دل مرا با مهر و محبت خود اشغال کرد. تنها اوست که یار و همنشین شبهای تنهایی من است.
دیگر جای تأمل نبود. دلم را به سوی او پرواز دادم. او را در گوشه ی حیاط یافتم. نشسته بود و به آسمان می نگریست. امتداد نگاهش را دنبال کردم. او نیز به همان ستاره ای می نگریست که من نگاه می کردم. کاملاْ در حال خود غرق شده بود. دستی بر شانه اش زدم. اما او نفهمید. دستانم را که از شدت شور و اشتیاق به سردی یخ شده بود در دستانش گرفتم. از برخورد دستهای من به خود آمد و ناگاه یکدیگر را در آغوش گرفتیم. به چشمانش نگریستم پر از اشک شده بود. من نیز متقابلاْ چشمانم پر از اشک شد. کنارش نشستم و به او خیره شدم. او نیز تنها به من نگاه می کرد. هیچ کدام حرفی به میان نمی آوردیم اما بالاخره او به سخن آمد و پرسید اینجا چه می کنی؟ به آسمان نگاه کردم و آن ستاره را به او نشان دادم. گفتم: «آن تک ستاره مرا به یاد تو انداخت و من نیز مرغ دلم را به سوی تو پرواز دادم و اکنون هم اینجا هستم» خندید. علت را پرسیدم؟ گفت: «من نیز زمانی که چشمم به آن ستاره افتاد ناگهان دلم هوای تو را کرد و سخت دلتنگ تو شدم. اما اکنون خوشحالم که پیش من هستی.» دستم را به آهستگی فشرد و لبخندی زیبا همراه با چشمکی دوست داشتنی به من زد.
از اینکه نزد او بودم احساس سرمستی می کردم. حرفی برای گفتن به یکدیگر نداشتیم. تنها به یکدیگر می نگریستیم. هوای بسیار مطبوعی بود و نسیم عشق می وزید. دوست داشتم سخنی بگویم که حتی اگر هزاران شاهنامه توجیه برای آن بنویسند باز هم نتوانند حق کلام را ادا کنند. اما دوست داشتم بگویم. با زبان خود. با لبان خود. از صمیم قلب و با تمام وجود. به چشمان زیبایش خیره شدم. قلبم به شدت می تپید. اما باید می گفتم. بالاخره بر احساس خود غلبه کردم و با صدایی لرزان و نه چندان آهسته گفتم:
«عزیزم از صمیم قلب دوستت دارم»
به نرمی مرا در آغوش گرفت و در گوشم زمزمه کرد: «من هم تو را دوست می دارم عزیزم». خوشحال بودم از اینکه حرف دلم را بازگو کردم. سر بر شانه اش گذاشتم و آهسته به گونه ای که او نبیند اشک ریختم. ناگاه به خود آمدم. هنوز بر روی ایوان بودم و صورتم از اشک تر شده بود.
به آسمان نگاه کردم او همچنان زیبا و درخشنده بود. لبخندی زدم. اشکهایم را پاک کردم و با خود گفتم: این تنها یک رؤیا بود. اما من از صمیم قلب فریاد می زنم که : عزیزم! عشقم! امیدم! تو را دوست می دارم به اندازه و عدد ستاره های آسمان.
با هر ستاره ای سرو کارست هر شبم
از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
یاران همنشین همه از هم جدا شدند
مائیم و آستانه دولت پناه تو

می سوزم از گدازه سوزان آه خویش
درمانده ام بگیر مرا در پناه خویش
شب تا سپیده دم ز پس روزن دلم
گشتم ولی نیافته ام باز ماه خویش
اشک است و آه است و دعا و امید وصل
کردم به راه عشق تو این ها سپاه خویش
دل در شب ندیدنت از درد جان سپرد
شرمنده ام ز روی دل بی پناه خویش
دل آخرین مسافر گم گشته غمت
«برگرد ای مسافر گم کرده راه خویش»
*******
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد وقتست که همچو ماه تابان بدرآئی
بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی تا بو که تو چون سرو خرامان بدرآئی

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:18 توسط : ستاره تابناک